تبليغاتX
ـهرزه نویسـ
ـهرزه نویسی های یک ذهن هرزهـ
روحمون آب انداخت. کسیم نیست ار/ضـ/ـاش کنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:47  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

یه وختایی خیلی راحت میریزی تو. یه وختایی هم تویی وجود نداره که بتونی بریزی. خوب که فکر کنی میبینی یه تراژدی نابه این یازده دقیقه.

هرزنوشت:موی بلندی که روی بالشمه. یادم میاره که زمان چقدر زود میگذره. انگار همین یک دقیقه پیش بود.

وای که امروز چقدر خالی ام.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:22  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

تا دیروز همه میخواستن ثابت کنن بار اولشونه. امروز همه میخوان ثابت کنن خیلی تو این کار خبره هستن. سـ/ـکـ/ـسه داریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 2:35  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

معلوم نیس داشت منو مبخورد یا اتم شکاف میداد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 18:1  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

اینکه آیا نداشتن پـ/رده با داشتن قبقب رابطه داره یا نه رو نمیدونم. اما میدونم داشتن آرایش زیاد با چـ/ـس کلاس گذاشتن رابطه عمیقی داره.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:25  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

یه وقتایی راست میکنی که چپ کنی. یه وقتایی چپ کردی و هر کاری کنی نه تو راست میشی نه اون. همچی راست و ریست، چپ کردم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 11:53  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

جالبیش اینه به هر کی رو میدی همچی قصد میکنه مشدی از بالا و پایین ترتیبتو بده. جدن نفهمیدم. رو بدی پپه به حسابت میارن. رو ندی میگن این دیگه چه گهیه. از کـ/ـون فیل افتاده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:20  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

صبح و ظهر و شب و نصفه شب هیچی مثل صدای جیرجیر تخت حال آدم رو جا نمیاره. خوب البته، نه خود صدای جیرجیر تخت.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 19:10  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

زمان کلن چیز مفیدیه. فکر کن کلی باید وقتت رو بزاری و به یه دخـ/ـتر بقبولونی که سـ/ـکـ/ـس چیز زجر آور و کشنده ای نیست و برعکس چیز جالب و دوست داشتنیه. همون وقت رو میزاری با یکی جور میشی که تجربشو داشته باشه. نه اعصابتو خورد میکنی. نه حستو به گـ/ـا میدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 23:35  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

امشب رقم خورد.

من همیشه نظرم این بوده که راه اصلی بهتر از راه فرعیه. حالا هر چی.

من بزرگ شدم. فکر کن! یه درصد.

تو اتوبان. شیشه پایین. دست از پنجره بیرون. کف دست مثل ماهی، روی هوا پیچ و تاب میخوره و نشــــئه ابن حس میشم. آره. راه اصلی همیشه بهتر از راه فرعیه.

برگرفته از بلاگ سیگار و اسپرسو

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

خوبه آدم یکی رو داشته باشه که هر از چندی تو وبکم براش لــــ/ـخـ/ـت شه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 18:0  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

اینکه تو زندگی چقدر گه بزنی مهم نیست. اینکه چطوری گه بزنی هم مهم نیست. فقط این مهمه که تو این گند زدنها انقدر گه مال نشی که هر چقدر خودت رو تمیز کنی بازم بو گه بده هیکلت.

گه بگیرن این مخ گهیمو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 7:48  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

نمیدونم چرا وقتی دنبال آغوشی، همه پی سـ/ـکـ/ـس میگردن و وقتی دنبال سـ/ـکـ/ـسی، همه دنبال آغوش. لعنت. همیشه باید یه جای کار بلنگه.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 9:20  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

یه روز قطره قطره از تنم مک میزنه. یه روز چیکه چیکه از جونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 3:48  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

وقتی پشت فرمونی و با صد و خورده ای داری تو یکی از اتوبانا گاز میدی و اونم با ولع هر چه تمام تر داره سعی میکنه شیره ی وجودت رو از توی تنت بکشه بیرون. اونوقته که فیلم غریـــ/ـزه ی / اصـلی تو ذهنت تداعی میشه. اونوقته که هر بار سرش بالا و پایین میره، تو بیشتر دوس داری پات رو روی اون گاز لعنتی فشار بدی و فشار بدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 22:47  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

ســـ/ـکـ./ـس دست ها هم مثل ســـ/ـکـ/ـس تن ها میمونه. یواش یواش نزدیک میشن. نم نم شور میگیرن. ار/ضـ/ـا میشن و خیس عرق. آروم میگیرن تو آغوش هم. شب بخیر.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 12:57  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

هر چی جاده رو رفتیم و رفتیم و رفتیم دستمون به ماه نرسید. شاید یه جای دیگه تو دستت به ماه برسه. سفر به سلامت، مَرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 8:59  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

میگن قبل از باز کردن هایپ به همه چیز خوب فکر کنید. بعد از نوبت سوم به این قضیه پی بردم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 9:47  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

همه دهنشون بو شیر میده، این سینـــ/ـه ـش.
+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 8:56  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

از شیشه جلوی اتومبیل میبینم که سرنشین ماشین جلویی سیگارش رو پرت میکنه بیرون. بوی سیگار تو بینی ـم میپیچه.

سیگار روی هوا میرقصه. انگار که تو فضای بی انتها، آزاد و رها پرواز میکنه و ذرات سرخ رنگش مثل خون تو اطراف به هوا میپاشن.

آره ته سیگار داره جون میده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 9:25  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

نمی دونم چرا از وقتی شنیدم این ماسماسک یه چیزیش هست، بند کرده به گرفتن و تیرکشیدن و نفس نفس زدن. یعنی به این میگن تلقین؟ راست کارش دایورته به چیز چپم انگار.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 21:18  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

وقتی توی راهروی بیمارستان راه میری. از این ور به اون ور.

وقتی مدارک پزشکیت رو پرت میکنن جلوت و بهت میگن باید عمل بشی.

اونوقت به خودت میای و یاد میوفته که چقدر این زندگی کــــیـ/ـری رو دوس داری.

ای ریدم به این زندگی کــــیـ/ـری ـه دوس داشتنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 23:53  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

خوبی موزیک های جدید، اینه که این یارو خر صدا ـه که کنارم نشسته صدای تخـ/ـمیشـ/ـو نمیگیره رو سرش و هوار بکشه و همسرایی کنه. باید گه زد به این اعتماد به نفس.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 21:53  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  | 

افکارم مثل دود سیگار توی هم میپیچه و هرز میره رو اعصابم. این اولین اصل هرزه نویسه.

اولیش رو داشته باش تا بقیش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 15:29  توسط ـپسرک هرزه نویسـ  |